|
بــــ ـه ساکتــــِ سکوتـــــِ من خیــــــــ ـال هم سر نمیــــــ ـزند . . .
یادت باشد برای چهارشنبه ی آخر سال دلی را آتش زدم
که از شعله ی یک کبریت میترسید . . .مبادا که به محض پریدن راهت را بکشی و بروی . . . *** شیطون بلا نوشت: نمیدونم چرا عکس که میذارم نوشته های پستای قبلیم نصفه میشه...:-( لطفا اگه دلیلشو میدونید بهم بگید... ؟؟ :-(
من نمیـ ـدانم این دلتنــــ ـگی که میگویند چیست ؟ همیـــ ــن حس مبهم نفس گیــــ ـری که دامان گیرمان میشود . . . وقتـــ ـی چیـــــ ـزی را . . . کســـ ـی را . . . جایی جــــا گذاشتــــ ــه ایم این همان دلتـــــــ ـنگی است ؟؟ چگونه دست دلـــ ـم را بگیرم و در دلتنـــ ـگیهایم قدم بزنم ؟؟ تـــ ـکرار میشـــ ـوم در روزمرگی های زنــــ ـدگی و چقدر پایان ناپذیر است این تـــــــ ـکرار . . . **** شیــــطون بلا نوشت ۱ : دستانت در بغض پالتویی فرو رفته بود که پنجره های بسیاری را به تنهایی طولانی یک قطار سپرد! شیطون بلا نوشت ۲ : بوی عیــــ ـدی ... بوی توپ ... !!! بوی تعطیلی و پیچوندن یونی!!!! :دی
این روزها که جرات دیوانگی کم است! بگذار باز هم به تو برگردم . . . بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم . . . بگذار در خیال تو باشم . . . بگذار . . . بگذریم . . . *** *** *** *** *** شیطون بلا نوشت ۱ : یه وقتایی که توی زندگیم بدمیارم همه چی رو میندازم گردن بدشانسیم تا میتونم به شانسم بدو بیراه میگم و میگم تو این دنیا شانس ندارم! نمیدونم این از ضعفه یا واقعیت٬ به هرحال امروزم بد آوردم از بد روزگار اینبارم این بدبیاری رو میذارم رو حساب کم شانسیم تا دلم آروم بگیره! اینم خودش یه جور دلداریه تا کم نیارم و بازم ادامه بدم . . . شیطون بلا نوشت ۲ : شاعر نبود که...فقط زندگی اش را خط خطی میکرد. تو میخواندی و میگفتی چه شعر قشنگی! شیطون بلا نوشت ۳ : بوی گل و سوسن و یاسمن آید!!!!!! ♫ ♪ ♫ ♪
* * * * * * * * * * * * شیطون بلا نوشت ۱: نگفت پرستو وار آمده..تا دل سپردم کوچ کرد... شیطون بلا نوشت ۲ : کمی پیدایم کن....من اینجا گم شده ام ...نیروانای من ، چشمان توست ! شیطون بلا نوشت ۳ : میگن دلتنگ نباش ، انگار به آب بگی خیس نباش!!! شیطون بلا نوشت ۴: فصل زمستون و آغاز امتحانات ...تو این فصل..امتحان...؟ نــــــــــه... حسش نیس!
دنیــا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دورتادور زندگی را فرا گرفته اند نمی شود از دیوارهای بلند بالا رفت .نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آن طرف دیــوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد .کاش این دیــ ـوارها پنجره داشت ،کاش میشد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد! با این دیوارها چه می شود کرد؟می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زنــدگی شد و می شود اصلأ فراموش کرد که دیــ ـواری هم هست ... شاید میشود تیشه ای برداشت و... کند و کند.... شاید دریچه ای.شاید شکافی.شاید روزنی... همیشه دلم میخواست روی این دیوار روزنه ای درست کنم. حتی به قدر یک سر سوزن برای رد شدن نور برای عبــ ـور عطر نسیم...برای.. گاهی ساعتها پشت دیوار مینشینم و گوشم را میچسبانم و به آن فکر میکنم. اگر همه چیز ساکت باشد میتوان صدای باریدن روشنایی را بشنوم. اما هیچ وقت همه چیز ساکت نیست.و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی میکند. دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت میکنم آنطرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه پرت میکند.به امیــ ـد آنکه شاید در آن خانه باز شود و گاهی من هم دلــ ـم را پرتـــ میکنم آن طرف دیــــ ـوار! آن طرفــ ـ حیاط خــداست... و آن وقت هی در میزنم و در میزنم... و میگویم" دلم افتاده توی حیاط شما.میشود دلم را پس دهید.؟؟ کسی جوابم را نمیدهد.کسی در را برایم باز نمیکند.اما همیشه دستی دلــم را می اندازد این طرف دیـــ ـوار... من این بازی را ادامه میدهم. و آنقدر دلم را پرت میکنم.تا خسته شوند.تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند:بیا خودت دلت را بردار و بــــــ ـرو.... آن وقت من میروم و دیگر هم برنمیگردم. . . * * * * شیــ ـطون بلا نوشت ۱: دلتــــ را جایی حوالی خــــــــدا... چهار میخ کن... که با رفتن این و آن ....نرود. شیطون بلا نوشت ۲: کوچه های عاطفه تاریک است . . . چراغ خاطره خاموش . . . می ترسم . . . باز کجا می گردد . . .دل من ... بی فانوس ؟! شیطون بلا نوشت۳: تــــو! همان شقایق معروف شعر خوبـــــٍ سهرابی... تا تو هستی زنــــ ـدگی باید کرد... شیطون بلا نوشت۴: جدیداً وقت کم میــارم! یا زمان خیلی تند پیش میره..یا من کند! هرچقدر به تقویم نگاه میکنم..نمیدونم چرا حس میکنم امسال خیلی زود داره تموم میشه! فقط ۳ ماهٍ دیگه از سال۹۰ ... وایــــ ـ کجا با این عجـــــــله ؟؟!
چشام دریای بـــارون ... زمان مارو جـــــدا کرده ... هوای سرده تنهایـــــی سر این بغضــــــو وا کرده ... سیـــــاه میپوشم این روزا میشم هم رنگه شهر غـــــــم ... تو این روزا دلم میخواد بمیـــــرم پای تو هردم واسه فهمیدن حالت باید دریـــــایی شه حالم باید از تشنـــــگی رد شم به این احساس میبالــــم ... شیــطون بلا نوشت : نــ ــه دیگه قصه ی مجنـــــ ـون . . . نــــ ـــه دیگه قصه ی لیـــ ــلی . . . بچـــ ـه ها بونه میگیـــــــ ـرن . . . آخه تشنشونه خیـــــ ـلی . . . یـــــ ــه نفــــــــ ـر ســـــ ـوار اسبش . . . رفتـــــ ـه دنباله دواشـــون . . . گــــ ـرچه دشمن آب بستـــه . . . آب بیــ ـاره باز براشــــون . . . اما از وقتیـــ ـکه رفته حالا خیلی وقت گذشته . . . هرچی منتظـــ ـر نشستن دیگه هیچ وقت برنگشته... نـــ ـه توی قصه نه رویــ ـا نه تو زیبایی چهارفصل . . . هیچــــ ـکسی حتی نداره روی زیبـــ ـای ابوالفضـــل میــــ ـگن اون حریف نداره وقتی تو میــــ ـدون جنگه . . .میگن اون چشـــ ـای عباس دم ظهر خیلی قشنگه التـــــــــــماس دعـــــا دوستای شیـــــــطون بلا...
همین که هستــــی . . . همین که لابلای کلماتم نفس میکشــــــی. . . راه میــــــــروی. . . در آغوشم میگیـــــری . . . همین که پناهٍ واژه هایـــــــم شده ای . . . همین که سایـــه ات هست . . . همین که کلماتم از بی "تـــــــو" یی یتیم نشده اند . . . کافی ست برای یک عمــــــــــر آرامش . . . بـــــــــاش! حتـــــی همینقدر دور . . . حتـــــی همینقدر دست نیافتنی . . . * * * * * * شیطون بلا نوشت ۱: آهنگ وبلاگمو دوستــــــــ میـــــــدارم . شیطون بلا نوشت ۲ : یادت در دموکراسی خاطراتم سلطنت میکند! شیطون بلا نوشت ۳: هنوز هم از تمامه کارهای دنیـــــا دلبستن به دلت بیشتر به دلم میچسبد:× شیطون بلا نوشت ۴: منتـ ـظرم تا هُرم خورشید فرو نشیند غروبـ ــ که از راه برســد وضو خواهـ ـ ـم ساخت تا اقتدا کنمـ ــــ به ماه خدایٍ من میــــــــشوی ؟؟ شیطون بلا نوشت ۵ : این شیطون بلا نوشته ها اینبار زیادی شد.. :-)
خیابان شلوغ ، با ازدحام ماشین های غریبه آسفالت خیس خیابان را می بینم که قطرات باران خود را به آن می کوبند ؛زیر اولین باران پاییزی در مسیری بی مقصد قطرات باران یکی یکی به شیشه می خورند و لیز می خورند به پایین ... شیشه ها را بالا می دهم ، بخاری را تا ته زیاد می کنم .. سردم نیست ، فقط بوی باران را دوست ندارم ...!! می خواهم نفهمم باران می آید ... اما... قطرات باران من، یکی یکی از چشمانم می آیند و لیز می خورند روی گونه هایم . . . آهنگ هم حال مرا می داند ؛ کنار می زنم .. باران چشم هایم را پاک می کنم . . . در بلند گوی ماشین یاس می خواند : ( ولی این اشـــــک ها رو کی می خواد گردن بگیره ... از چی بگم از این بنده های خسته ، از این همه درد ... و . . . ) شیطون بلا نوشت : شیطون بلا نوشت ۳ : درد و دلهایت را یکی یکی دفن کن و برای هرکدام گلی بکار ؛ آن وقت خواهی دید باغی زیبا داری ، پس سعی کن باغت را خارها به یغما نبرند...
|
About![]()
میگویند متولد 8صبح 5خرداد عاشق گل سرخ رنگ سرخ و هر چیز سرخ شیفته راه رفتن زیر باران البته بدون چتر شبها بی خواب است و روزها بی تاب دلباخته غروب دریا و طلوع رویاست... Archivesاردیبهشت 1391فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 آذر 1388 مرداد 1388 Links
ُسیــــــگار مشکی |